تبليغاتX

دلتنگستان هیچکس

دلتنگستان هیچکس
یاداشتهای من برای تو یا همان 2 کذایی
فاطمه فاطمه است

آسمان اين شبها كه مي رسد، عجيب بي قراري مي كند و زمين داغ دلش تازه مي شود و زخم شرمش سر باز مي كند. ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هاي هاي گريه كنند. ماه حق دارد كه گوشه اختفا را براي گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند اگر سر بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند.

 

 

دل غريب من از گردش زمانه گرفت
                 به حسرت غم زهرا شبى بهانه گرفت
شبانه بغض گلوگير من كنار بقيع
          شكست و ديده ز دل اشك دانه دانه گرفت
ز اشك جارى چشمم ز چشمه سار دلم
             در آن سحر چمن عشق صد جوانه گرفت
ز پشت پنجره ها ديدگان پر اشكم
                  سراغ مدفن پنهان و بى نشانه گرفت
نشان شعله و دود سراى زهرا را
                     توان هنوز ز ديوار و بام خانه گرفت
مصيبتى است على را كه پيش چشمانش
                       عدو اميد دلش را به تازيانه گرفت
چه گفت فاطمه كانگونه با تاثر و غم
                    على مراسم تدفين او شبانه گرفت
فراق فاطمه را بوتراب باور كرد
               شبى كه چوبه تابوت را به شانه گرفت

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:22  توسط هیچکس | 
عادت به درد ......

 

نهايت هر درد به عادت ختم مي‌شود. درد، علت و خاستگاه هر فرد را بازآفريني مي‌كند. اين بازآفريني، موقعيت واقعي اوست. پيرامون ما از بي‌قاعدگي مفرط انباشته شده است. عادت به رنج، اساس ساختار غيرواقعي زندگي اجتماعي شده.  در دل اين توده نا‌منسجم، هر شخص جايگاهي براي بي‌پناهي خود مي‌جويد. گاهي اين بي‌پناهي در تكرار خود جمع مي‌شود و عادت‌پذير مي‌گردد. اما اغلب طرد مي‌شود و ناامني، بستر زندگي فردي و اجتماعي را از آن خود مي‌كند. ناامني، رفتارهاي معمول را دگرگون کرده، آشفتگي آورده و ثبات شخصيت را از بين برده است. ناگزير با جمعيتي روبرو هستيم كه به‌طرز ترحم‌برانگيزي تنوع مزاج دارند. بازي را از آخر شروع مي‌كنند. نگراني‌هاي لوكس دارند! حرف‌هاي حرفه‌ايي بلدند! و از بالا به آدم‌ها نگاه مي‌كنند… حيف!

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:16  توسط هیچکس | 
به منم ترین آدمهایی که شاید.....!
حكايت ابليس و فرعون

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.ابليس به او گفت: هيچكس مي تواندكه اين خوشهء انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشهء انگور را به دانه هاي مرواريد خوشاب تبديل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري. ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟    

 

                   

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:10  توسط هیچکس | 
غلطهای دیکته

غلط دیکته ها تلنبار شده بود انگار
از هر اشتباه يك سطر جریمه نوشتم
و در پایان هر جریمه آموختم،
برای گرفتن نمره بیست
بايد حرف به حرف غلطها را باور کنم
...
و یاد گرفتم که از نردبان هيچکسی بی اجازه بالا نروم
حتی اگر صاحب نردبان خود را همسایه خدا دانست
آخر چه کسی می داند، شايد اين نردبان هم به آسمان نرسيد!

2 نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:30  توسط هیچکس | 
ضمیر تنهایی درون

در سراسر آنچه که من از وجود خودم در انظار دیگران، نشان داده ام ، همواره ابعاد اساسی و مهم و کلیدی شخصیّتم را نیز در کنج خانه ی ذهن و روح خود پنهان کرده ام. میدانم ریشه های درخت انسان در تاریکی اسرار فردی اش محفوظ می مانند. هیچکس نمی تواند خود را ریشه کن کند و خویشتن را در تمام ابعاد وجودی اش در برابر دیگران، آشکار و عرضه کند. و بسیاری از رازها را ما با مرگ خود به گور می بریم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:29  توسط هیچکس | 
مردان بزرگ....
مردان بزرگ ....

 

     روزي همين كه گاندي از قطاري قدم بيرون نهاد يكي از كفش هايش ليز خورد و روي خط آهن افتاد. ;او
نمي توانست آن را بردارد زيرا قطار داشت حركت مي كرد. گاندي در ميان حيرت دوستانش به آرامي كفش ديگرش را از پا درآورد و آن را روي خط آهن نزديك كفش ديگرش انداخت. گاندي در پاسخ مسافري كه از او پرسيد چرا اين كار را كرد لبخند زد و پاسخ داد:
مردي فقير كه لنگه كفشي را كه روي خط آهن افتاده پيدا مي كند حالا یک جفت  كفش دارد كه مي تواند از آن استفاده كند
 
 
2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:10  توسط هیچکس | 
 
>

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

>